سه شنبه 11 فروردين 1394 19:03 ساعت
شناسه خبر : 206645
خاطرات روزنامه نگار عرب از سفر به فلسطین اشغالی/4
به محض بیرون آمدن از فرودگاه تل آویو توسط نیروهای امنیتی اسرائیلی دوره شدیم
تا به حال در زندگیام بارانی به این شدت که در بیرون فرودگاه بن گوریون دیدم ندیده بودم. بارانش جوری بود که اصلا چتر جلویش جواب نمی داد چونکه هر قطره اش عین سوزن، هر مانعی را سوراخ می کرد. دنبال یک جایی در بیرون فرودگاه می گشتیم که تا «یاکوف» ماشینش را از پارکینگ بیاورد، از باران در امان باشیم. بعد از چند لحظه فهمیدیم که بین آدمهای امنیتی اسرائیلی ایستاده ایم. یکی شان شروع کرد با عربی شکسته سؤال کردن.
گروه بینالملل رجانیوز: آنچه می خوانیم، ترجمه کتاب «اسرائیلی که من دیدم» نوشته عاطف حزّین است. این نویسنده مصری در اواخر دهه 90 میلادی سفری به سرزمین ها اشغالی داشته و خاطراتش را از این سفر به شکل کتاب منتشر کرده است. در سه قسمت قبلی این خاطرات، چگونگی مأموریت یافتن حزّین برای این سفر و همچنین برخی خاطرات او از کودکی اش و آوارگی در جنگ 1967 مصر و اسرائیل و بازجویی طولانی و عجیب از وی توسط اسرائیلی ها در فرودگاه قاهره را خواندیم. با هم قسمت چهارم این ترجمه را می خوانیم:
حدود یک ساعت در بین ابرها بودیم. بعد از آن بود که میزان نور داخل هواپیما کم شد و همزمان بلندگوی هواپیما، با صدای یک خانم سرماخورده، به زبان انگلیسی اعلام کرد: هم اکنون به فرودگاه بن گوریون نزدیک می شویم. لطفا کمربندهای خود را بسته و صندلی ها را در حالت عمودی قرار داده و از استعمال دخانیات پرهیز کنید.
به محض اینکه چرخ های هواپیما به زمین فرودگاه رسید، صدای کاپیتان را شنیدیم که از رسیدن سالم خبر داد و از ما بابت استفاده از هواپیمای ال عال تشکر کرد و بعد از آن، گفت که هوای بیرون، بارانی و طوفانی و همراه رعد و برق است و دمای هوا هم 18 درجه است.
چه استقبال «گرم»ی. حاج ابراهیم که خیلی عصبانی بود نگاهی به من کرد و گفت: «به قول معروف، از اول شعر، کفره!». من هم گفتم: «سالی که نکوست از بهارش پیداست»
قبل از اینکه درب هواپیما برای خروج باز شود، هر کدام از مسافرین یک اورکت بارانی از وسایلشان در آورده و پوشیدند، ولی من و حاج ابراهیم اورکت بارانی همراهمان نبود، ماها فقط آماده بودیم که وارد یک بازجویی (مثل همانی که در قاهره پس دادیم) بشویم و پیش خودمان مطمئن بودیم که این بار اینها در فرودگاه بن گوریون در تل آویو مثل فرودگاه قاهره کریمانه برخورد نخواهد کرد! هیچ بعید نمی دانستم این بار به جای آنکه گروه رقاص های باله از مان بازجویی کنند (مثل آنچه در کشور خودمان رخ داد) اینجا گروهان کماندوها به سراغمان بیایند!
به محض اینکه به در خروجی هواپیما رسیدم، باد با شدت به صورتم خورد، از آن طرف هم سیلی های سرد باران چپ و راست توی صورتم می خورد، طوری که مجبور شدم کاملا صورتم را بپوشانم. نه تنها هیچ جا از ضربه های شدید قطرات باران (در آن هوای طوفانی) در امان نبود بلکه باد شدید هم تقریبا کورم کرده بود به طرزی که نمی توانستم چیزی را تشخیص دهم. راستش تصمیم گرفتم برگردم داخل هواپیما شاید برم گرداند به قاهره! ولی صدای «صاف برو»ی حاج ابراهیم باعث شد که همان مسیر را صاف بگیرم و بروم و خودم را داخل اتوبوسی که آن جلو منتظرمان بود پرت کنم. اینجا بود که حاج ابراهیم، بعد از این که مثل من از آن سیلی های باران هوای طوفانی خورده بود، ازم پرسید: «ما تو اسرائیل چی کار می کنیم؟»
الان سؤال می کنی؟! در این لحظه که همه چیز را فراموش کرده ام جز اینکه در سرزمین دشمنان تاریخی مان هستیم؟ متأسفم حاج ابراهیم، جوابی برای سؤالت ندارم، دست کم در این لحظه که باید فقط درش برای لحظه بعدش خودمان را آماده کنیم.
بر خلاف تصورمان، «آرنولد» منتظرمان نبود که یک بازجویی «موسادی» ازمان بکند. سالن فرودگاه شبه خالی بود. کسی داخلش نبود جز چند خانم جوان که پشت دکه هایی برای تبدیل ارزهای مختلف به شیکل اسرائیل ایستاده بودند.
با وجود وضعیت طوفانی هوا، چمدان ها به سرعت به روی ریل داخل سالن رسید. همه مسافرها چمدانهایشان را برداشتند و رفتند جز ما دو نفر. هنوز چمدان های ما دو نفر به ریل سالن نیامده بود. وقتی شک کردیم، از یکی از کارمندان فرودگاه در باره چمدان هایمان سؤال کردیم. در جوایمان گفت: «نگران نباشید، همه چیز حله!»

[فرودگاه بن گوریون تل آویو]
بالاخر دو تا چمدان ما هم رسید. خودمان را در مقابل خانم مأمور بررسی پاسپورتها دیدیم. به همکارم گفتم: انگار اینجا اصل بر خانمهاست!
ده باجه برای بررسی گذرنامه ها بود که در هر کدمشان یک خانم ایستاده بود. [...] اینبار خودمان می توانستیم انتخاب کنیم. هر ده تایشان بی کار بودند. حاج ابراهیم را غافلگیر کردم و رفتم سراغ آن که از همه زیبا تر به نظر می رسید. ولی بعدش دیدم حاج ایراهیم مصمم است که پشت سر من بایستد تا کارش را در همان باجه انجام دهد! ولی یکی از آن خانم های دیگر صدایش کرد: «بیا اینجا». راه فراری نداشت، رفت.
آن خانم گذرنامه ام را گرفت. شروع کرد با کیبورد کامپیوترش چیزهایی تایپ کردن. بعدش دوباره شروع کرد به بررسی گذرنامه. یک نگاه سریع به من انداخت تا مطمن شود که صاحب عکس گذرنامه خود من هستم. بعد یک ضربه با مُهر به یکی از صفحه های گذرنامه ام زد و بعد، بدون اینکه یک کلمه صحبت کند، گذرنامه را برگرداند به خودم.
و حالا می توانستیم وارد «سرزمین موعود» بشویم.
آیا ممکن است که وابسته مطبواتی سفارتمان در تل آویو فراموش کرده باشد و کسی را نفرستاده باشد اینجا دنبالمان؟
این سؤال را از خودم پرسیدم در حالیکه صدای کاپیتان هواپیما درباره ی آب و هوا توی سرم می چرخید. ولی یک آقا -که پوستش به قرمزی می زد- را دیدیم که در سالن فرودگاه ایستاده بود و یک مقوا که اسم ما دو نفر با خط عربی درشت در آن نوشته شده بود را در دست گرفته بود. این آقا یک سلام خیلی خشک به ما کرد و بعد از جیبش یک گوشی موبایل بیرون آورده و شماره ای گرفته و شروع کرد با کسی در آن طرف خط به عبری حرف زدن. بعد گوشی را داد به من تا با آن کسی که آن طرف خط بود حرف بزنم. شخصی بود که عربی را با لهجه ی فلسطینی حرف می زد.
-الو. من «موفق» هستم. راننده تاکسی. توی سفارت مصر با من قرار گذاشتند که بیام فرودگاه دنبال شما دو نفر. ولی ماشینم خراب شد. برای همین «یاکوف» رو فرستادم دنبالتون.
-منظورت اینه که همین آقا قراره ما رو برسونه؟
-آره. نترس. آدم خوبیه.
-نمی دونی چرا سفارتمون یکی از ماشین های خودش با یکی از کارمنداش رو نفرستاده دنبال ما؟
-تنها چیزی که من می دونم اینه که از سفارت با من هماهنگ کردند تا بیام دنبالتون و ببرمتون هتل «شالوم» و اونجا کرایه تاکسی رو از خود شما دو نفر بگیرم. البته الان کرایه رو بدید به یاکوف.
-حالا کرایه از فرودگاه تا هتل چقدر میشه؟
-25 دلار.
-موفق، تو مطمئنی یاکوف ما رو می رسونه هتل و جای دیگه نمی بردمون؟
-نترس. ضمنا حواست باشه که یاکوف عربی بلده و هرچی تا حالا بهم گفتی رو می فهمه. به سلامت!
واقعا این کار سفارتمان خجالت آور بود. اگر هم نگوییم این کار سفارت، دستکم باید بگوییم این کار وابسته مطبوعاتی سفارتمان که تلفنی از قاهره با او صحبت کردم تا ترتیب همه کارها را بدهد. حالا هم دارد به وعده اش عمل می کند و ما را به دست یک ناشناس می سپرد. ما هم هیچ راهی نداریم جز اینکه تسلیم یاکوف بشویم تا هر کاری خواست با ما بکند.
تا به حال در زندگی ام بارانی به این شدت که در بیرون فرودگاه بن گوریون دیدم ندیده بودم. بارانش جوری بود که اصلا چتر جلویش جواب نمی داد چونکه هر قطره اش عین سوزن، هر مانعی را سوراخ می کرد.
دنبال یک جایی در بیرون فرودگاه می گشتیم که تا یا کوف ماشینش را از پارکینگ بیاورد، از باران در امان باشیم. بعد از چند لحظه فهمیدیم که بین آدمهای امنیتی اسرائیلی ایستاده ایم. یکی شان شروع کرد با عربی شکسته سؤال کردن:
-مصری هستید؟
-بله
-از کجا می آیید؟
-ایندفعه قراره بیرون فرودگاه بازجویی بشیم؟ خیلی قشنگه!
-بازجویی نیست. خود من مصری الاصل ام، اهل باب العریة. اونجا به دنیا اومدم. رفقام هنوز اونجان و هنوز بهشون نامه می نویسم. شماها قطعا روزنامه نگارید.
-از کجا فهمیدی؟
-ممکنه در این اوضاع کسی غیر از روزنامه نگارها از مصر بیاد اینجا؟
-راننده ای که همراهمونه رو هم می شناسی؟
-یاکوف. آره. آدم جالبیه. در خدمتتون خواهد بود و می رسوندتون به هتل «شالوم».
-اسم هتل رو هم می دونی؟!
-البته شماره اتاقتون رو نمی دونم. (با خنده) نگران نباشید. ما مصر و هر کس از مصر بیاد رو دوست داریم.
خب. این هم ماشین یا کوف. یک تاکسی آمریکایی آخرین مدل. خب طبیعی است دیگر. مگر ما در اسرائیل نیستیم؟
یا کوف بعد از اینکه درب صندوق عقب را با زدن یک ضربه به تابلوی ماشینش باز کرد، در حالی که داشت می نشست پشت فرمان با صدای بلند گفت: «چمدون هاتون رو بذارید توی صندوق عقب.»
درحالیکه داشتیم چمدانمان را داخل صندوق عقب می گذاشتیم، همان آدم اطلاعاتی اسرائیلی که با هم حرف زده بودیم جلو آمد و شروع کرد به عبری با یاکوف حرف زدن. من از حرفشان برداشت کردم که دارد توصیه ما را به یا کوف می کند. تنها عکس العمل یاکوف (که چهره اش حالت اروپایی داشت) این بود که لبخندی زد و با انگشت به چشمهایش اشاره کرد، یعنی که «حتما، به روی چشم ام.»
بعد از نشستن ما، یاکوف شروع کرد به حرکت، بدون توجه به هیچ چیزی. حتی بارانِ به آن شدت هم نمی توانست جلوی سرعت ماشین آمریکایی اش را بگیرد، ماشینی که انگار ساخته شده بود که با آن سرعتش زمین را شخم بزند! ترسیدم از او بخواهم تا سرعت را کم کند، به خودم گفتم: چرا شروع نکنم به حرف زدن تا حواسش به حرف زدن گرم بشود و به صورت خود به خود سرعتش کم بشود، چون باید حواسش را بین رانندگی و حرف زدن تقسیم کند.
اینطور نقشه کشیدم. ولی نقشه ام با یاکوف نقش بر آب شد. یاکوف هیچ تمایلی به حرف زدن از خودش نشان نمی داد، انگار که دستورات شدید و غلیظی در این باره به او داده باشند. وقتی پرسیدم: فاصله بین فرودگاه تا تل آویو چقدر است؟ گفت: «25 کیلومتر». همین. یک کلمه هم بیشتر نگفت. دوباره ازش پرسیدم: «تو جزو یهودی های شرقی هستی یا غربی؟»
با لحن خیلی جدی ای گفت: «من اسرائیلی ام»
مأیوس نشدم. گمان می کردم که این اولین راننده تاکسی ای که به تور من خورده، کلید شناخت کشور غریبه ای است که برای اولین بار به آن سفر کرده ام. اما ظاهرا یاکوف «قفل» بود، «کلید» نبود! مثلا وقتی خواستم بهش یک سیگار تعارف کنم، به جای اینکه تشکر کند گفت: «لطفا توی ماشین من سیگار نکش، دود سیگار سینه ام رو اذیت می کنه!»
یاکوف، اصرار داشت در تمام طول این مسیر کم نور بین فرودگاه تا تل آویو ساکت بماند. و ماند. داخل این مسیر، یک سری تعمیرات در حال انجام بود که به واسطه ی آنها، عرض جاده را کم کرده بودند. ولی این یاکوف اصرار داشت با همان سرعت وحشتناکش به رانندگی ادامه دهد، انگار که داشت ما را به جای هتل به سمت قبرمان می برد!
بالاخره از دور نورهایی پیدا شد. به نظرم رسید تل آویو باشد. مجبور شدم از یاکوف سؤال کنم آیا اینها تل آویو است. فقط به نشانه تصدیق سری تکان داد.
پس تل آویو این است که ارتش مصر [طبق آن خبر مسخره ی رادیو که پیشتر اشاره شد] در سال 1967 داشت واردش می شد و می خواست ساکنینش را بریزد در دریای مدیترانه!
چرا الان ناگهان یاد صدای آن گوینده رادیو افتادم که فریاد می زد: ای دلاوران، ای دلاوران عرب. ما الان در دروازه تل آویو هستیم. وارد شوید ای بزرگمردان!
چرا الان و درحالی که توی ماشینی نشسته ام که یک دشمن من در حال رانندگی آن است، یاد آن ماشینی افتادم که ما را در سال 1967 و چند ساعت قبل از شروع نبرد رأس العش از پورت سعید به دمیاط برد؟ یهودی ها می خواستند در آن نبرد به پورت فؤاد حمله کنند و آن را تصرف کنند تا کل سینا در اختیار خودشان باشد. با تانکهایشان وارد رأس العش شدند. ولی قبل از اینکه این اشغال عملی شود، استاد فوزی الکتبی (معاون مدرسه ابتدایی نصر پورت فؤاد) همه مان را جمع کرد و از ما یک امتحان صوری قبل از موعد امتحانات آخر سال (که دو ماه تا آن مانده بود) گرفت. بعدش استاد محمود برکات مدرکی به من داد مبنی بر اینکه من با موفقیت کلاس پنجم ابتدایی را گذرانده ام. از او پرسیدم چرا اینقدر زود و پیش از هنگام این مدرک را می دهد.دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت: فردا همه از پورت فؤاد می رویم و مهاجرت می کنیم. جنگ فرسایشی شروع شده است و ما اجازه نخواهیم داد اسرائیلی ها با چیزهایی که به دست آورده اند راحت باشند. وقتی که دهشت مرا از چیزی که می گفت دید، سریع در صدد جبران برآمد و گفت: «فردا و شاید هم امروز همراه پدرت و مادرت وبرادرانت می ری یه شهر دیگه و به یه مدرسه ی جدید میری و سال آخر دبستان رو همونجا می گذرونی.»

[سران نظامی صهیونیست ها در خلال جنگ شش روزه ی 1967. از جمله آریل شارون و موشه دایان]
و مثل همانی که در هجرت جنگ 1967 برایمان رخ داد، در هجرت جنگ فرسایشی هم برایمان رخ داد. البته این بار سوار بر یک لنج سفر نکردیم بلکه مادرم به صورت جدی تصمیم گرفت که به جای آواره شدن در این شهر و آن شهر که درشان کسی را نمی شناختیم، به دمیاط برویم که نزدیکانش آنجا ساکن بودند. ولی کدام راننده دیوانه ای پیدا می شد که جاده دمیاط (که در کنار دریای مدیترانه) [و در منطقه ی زیر آتش] قرار داشت را طی کند؟
هیچ کس برای این کار نبود، جز راننده پخش روزنامه اخبار الیوم که صبح زود آمد تا نصف بارش را در پورت سعید خالی کرده و نصف دیگر روزنامه ها را هم به دمیاط ببرد. خصوصا بعد از آنکه اسرائیل خط آهن را مورد بمباران قرار داده بود، روزنامه ها از طریق قطار نمی توانستند به پورت سعید بیایند.
کمی بعد، من و بچه های همسایه ها روی روزنامه های داخل ماشین نشسته بودیم ولی در اوضاعی نبودیم که جزئیات تیتر قرمز آن روز یعنی «نبرد ادامه دارد» را بخوانیم. چون که زنده ماندن خود ما (بالای آن روزنامه ها) از جزئیات آن خبر مهم تر بود!
ماشین با سرعت دیوانه واری حرکت می کرد. انگار که راننده می خواست ما را با این سرعت از سرنوشتمان دور کند. بمب ها دائما در دور و نزدیکمان فرو می ریخت. یک بار نزدیک برود بر اثر انفجار یک بمب هزار پوندی در ده متری مان، ماشینمان چپ کند. همان موقع حاج فتحی (همسایه مان) با صدای بلند به پدرم گفت: «جمعه [نام پدر راوی]، گوشه های ماشین رو بچسب.» یادم است که پدرم کاری که او از وی خواسته بود را نکرد بلکه انگشت سبابه اش را رو به آسمان بلند کرد و شروع کرد به خواندن شهادتین. بعد هم من و برادرم و خواهرم را در آغوش خودش گرفت.
برای اینکه مصیبت تکمیل بشود، ماشین ناگهان ایستاد. پدرم و حاج فتحی سریع پایین پریدند که ببیند چه خبر شده است.
«نترسید، یکی از لاستیک ها به دلیل خوردن ترکش پنچر شده. همین الان عوضش می کنیم.» این چیزی بود که راننده برای آرام کردن ما گفت و بعد سریعا همراه با مردها شروع کردند به عوض کردن لاستیک.
با صدای هر هواپیمایی اسرائیلی که نزدیک می شد، می گفتیم: «تمام شد، این دیگه آخر کاره.»
آن چند دقیقه به اندازه یک عمر طول کشید. طی آن چند دقیقه، هر کداممان از ترس، آن یکی را گرفته بودیم. تا اینکه بالاخره پدرم و آن همسایه مان بالا آمدند، در حالیکه هی تکرار می کردند: الحمدلله. الحمدلله.
سفر دوباره از سر گرفته شد، منتهی این بار با سرعتی کمتر. پدرم گفت دلیل این سرعت کمتر این است که راننده، دیگر لاستیک زاپاس ندارد به همین دلیل ترجیح می دهد که آرام حرکت کند. و این یعنی اینکه ما به آهستگی بمیریم، باورمان نمی شد که با این لاک پشت، بتوانیم به دمیاط برسیم.
ادامه دارد ...
مترجم: وحید خضاب
مطالب مرتبط:

لینک کوتاه »
http://rajanews.com/node/206645
لینک کوتاه کپی شد
کلیدواژه ها »