مرثيه‌ي "همت"+عكس      ناگفته‌هايي درباره منشور راهبردي جريان فتنه و نويسنده آن       انصاری: پخش سخنان امام به چهره اسلام ضربه می زند!       فراری‌ها دست به دامن خارجی‌ها شدند       مواضع مشابه موسوی و خاتمی در دو سخنرانی در یک روز!      درخواست رسانه‌های بیگانه از سران اصلاحات      بحران اقتصادی در دانشگاه‌های انگلیس      عکس:دیدار کروبی با سفیر سابق انگلیس       فتنه گران مبالغ پیشنهادی خود را افزایش دادند       صالحي: غني‌سازي 20درصد در نطنز آغاز شد     
تبلیغات



به مناسبت سالروز شهادت جواد الائمه
پاسخ غیبی حضرت جواد علیه السلام به مامون در سنین کودکی

امام جواد بزرگواري در سيماي کودکانه بودند تا ايمان مومنان را به امتحان بگذارد، تا آشکار گردد که کداميک در گرو ظاهر و کدام يک از اين دام ها رسته اند.

مامون بعد از به شهادت رساندن امام رضا (عليه‌السلام) از خراسان به بغداد نقل مکان مي کند و براي زير نظر داشتن امام جواد(عليه‌السلام) ايشان را به بغداد فرا مي خواند. يکي از اهداف مهمّ مأمون از آوردن امام به مدينه اين بوده است که امام در نزديکي او باشد تا بتواند به وسيله جاسوسان و مأموران مراقبت، تمامي حرکات و روابط امام (عليه‌السلام) را که براي مأمون حساسيت برانگيز است، تحت اشراف و نظر داشته باشد.

روشي که پيشتر، مأمون در قبال امام رضا (عليه‌السلام) نيز اتّخاذ کرده بود. دوره امام جواد با سانسور شديد زندگي ايشان از جانب خلفاي جابر عباسي همراه است .

انتقال امام از مدينه به مقر حکومت خلفاي عباسي – بغداد – تزويج دختر مامون به امام که حکم جاسوسي تمام وقت در خانه امام را داشت گوشه اي از محدوديت هاي زندگي امام جواد در بغداد است .با اين اوصاف زندگي ائمه اطهار همچون آفتابي است که هيچگاه در پس ابر باقي نخواهد ماند واشعه هاي گرما بخش آن به جويندگان حقيقت خواهد رسيد . در زير داستان کوتاهي از زندگي اين امام همام به همراه نقد آن نقل مي شود تا آيينه کوچکي باشد که آفتاب را با همه عظمت در دل کوچک خود باز نمايد .

متن تاريخي مي‏گويد: "چون مأمون، بعد از رحلت امام رضا (عليه‌السلام)، مورد طعن و اتّهام مردم قرار گرفت، خواست خود را از آن اتّهام تبرئه کند. پس زماني که از خراسان به بغداد آمد به امام جواد (عليه‌السلام) نامه نوشت و تقاضا کرد آن حضرت با احترام و اکرام به بغداد بيايند.

پس هنگامي که امام به بغداد آمدند، اتّفاقاً مأمون قبل از ديدار امام براي شکار بيرون رفت. در راه بازگشت به شهر گذار او بر ابن الرّضا امام جواد (عليه‌السلام) افتاد که در ميان کودکان بود، تمامي کودکان از سر راه گريختند جز او.

مأمون گفت او را نزد من بياوريد پس به او گفت: چرا تو مانند کودکان ديگر فرار نکردي؟

امام فرمودند : نه گناهي داشتم تا از ترس آن بگريزم، و نه راه تنگ بود تا براي تو راه بگشايم. از هر جا مي‏خواهي عبور کن.

مأمون گفت : تو چه کسي باشي؟

امام: من محمد بن علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب (عليهم السلام) هستم.

مأمون: از علوم چه مي‏داني؟

امام: اخبار آسمان‏ها را از من بپرس.

مأمون در اين هنگام، در حالي که يک بازِ ابلق (سفيد و سياه) براي شکار در دست داشت از امام جدا شد و رفت. چون از امام دور شد، باز، به جنبش افتاد، مأمون به اين سوي و آن سوي نگريست، شکاري نديد، ولي باز همچنان در صدد درآمدن از دست او بود، پس مأمون آن را رها ساخت.

باز به طرف آسمان پريد تا آنکه ساعتي از ديدگان پنهان شد و سپس در حالي که ماري شکار کرده بود بازگشت، مأمون آن مار را در جعبه اي مخصوص قرار داد، و رو به اطرافيانش کرد و گفت: امروز مرگ اين کودک به دست من فرا رسيده است.

سپس باز گشت و ابن الرّضا (عليه‌السلام) را در ميان کودکان ديد، به او گفت: از اخبار آسمان‏ها چه مي‏داني؟

امام فرمود: بلي، حديث کرد مرا پدرم از پدرانش از پيغمبر(صلّي الله عليه و آله) و او از جبرئيل و جبرئيل از خداي جهانيان، که بين آسمان و فضا، دريائي است خروشان با امواج متلاطم، در آن دريا مارهايي هست که شکمشان سبز رنگ و پشتشان، خالدار است. پادشاهان با بازهاي ابلق آنها را شکار مي‏کنند و علما را بدان مي آزمايند.

مأمون گفت: راست گفتي تو و پدرت و جدّت و خدايت راست گفتند. پس او را بر مرکب سوار کرد و با خود برد، سپس ام الفضل را بدو تزويج کرد.

در جاي ديگر قسمت آخر ماجرا بدين صورت آمده است:... با آن مارها فرزندان خانواده محمد مصطفي (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) آزمايش مي‏شوند. پس مأمون شگفت زده شد و لختي دراز در او نگريست و تصميم گرفت دخترش ام ‏الفضل را به او تزويج کند . با عبارات ديگري نيز اين نقل آمده است.

نقد و بررسي اين رويداد

در اينجا به اموري چند اشاره مي‏کنيم:
الف: بنابر آنچه از ماجرا برمي‏آيد، هنگامي که مأمون از امام پرسيد: تو چه کسي باشي؟ تجاهل کرده و خود را به ناداني زده نه اينکه واقعاً امام را نمي‏شناخته است، زيرا امام جواد (عليه السّلام) دو سال جلوتر (يعني در سال 202 ق ) براي ديدن پدر به خراسان رفته بود. که اين ديدار در تاريخ بيهق حتي با ضبط مسير حرکت ، ذکر شده است . بعيد است که در آن موقع مأمون آن حضرت را نديده باشد در حالي که پدرش ولي عهد او بود .

ب: در اين روايت، که در آن آمده است: کودکان بازي مي‏کردند و او با آنها ايستاده بود تا اينکه مأمون بر آنان گذشت... اشاره شده بود که امام جواد (علیه السلام) در آن هنگام با کودکان بازي مي‏کرده است، و پذيرفتن چنين مطلبي ممکن نيست زيرا بازي کردن در شأن امام نبوده است .

در مورد اوّل بايد گفت: اينکه امام در جايي که چند کودک هم در آنجا بوده ايستاده باشد به معناي اين نيست که ايشان با آن کودکان بازي مي‏کرده اند، وگرنه روايت به بازي کردن او تصريح مي‏کرد و به اين جمله که: با کودکان بود، بسنده نمي‏کرد.

حتّي اين که امام عمداً با کودکان و در جمع آنان باشد هم در متن روايت نيست. پس شايد امام مقابل منزل خود ايستاده بوده و اتفاقاً کودکان هم در آنجا بوده‏اند. بلکه بعيد نيست که امام در ميان آنان رفته تا مناسب با استعداد و فهم کودکانه‏ شان آنان را تعليم و ارشاد کند و مفاهيم انساني را بدانان بياموزد. ما در زندگي خود نيز نمونه ‏هاي بسياري از آموزش کودکان را مي ‏بينيم، که با افق استعداد و فهم آنان مناسب است.

به هر حال، يقيناً، بودن امام با کودکان، براي بازي کردن نبوده است. روايت علي بن حسان واسطي که چند وسيله مخصوص سرگرمي کودکان را از مدينه با خود به بغداد برده بود تا به امام اهدأ کند، شاهد بر اين مطلب است. او مي‏گويد: بر او وارد شدم و سلام کردم، با چهره ‏اي حاکي از ناخوشايندي جواب سلام داد و دستور نشستن نداد. به او نزديک شدم و آن وسائل را بيرون آورده پيش رويش نهادم پس نگاهي خشم آلود به من کرد و، سپس گفت: "خداوند مرا براي اينها نيافريده است، مرا چه به بازي کردن؟!"

پس از او طلب بخشودگي کردم، و او از من درگذشت، و از محضرش بيرون شدم.
همچنين، امام صادق (عليه السلام) در پاسخ صفوان جمّال که درباره صاحب امر ولايت و امامت سؤال نموده بود، فرمود: " صاحب و متولّي اين امر به لهو و لعب نمي‏پردازد"

ج: با بررسي اين رويداد مي‏بينيم اين واقعه چه در مورد موضع امام جواد (عليه السلام) و چه در مورد موضع خليفه، مأمون، متضمّن اشارات مهمّ متعدد مي‏باشد. ما از آن جمله، به اشاره به چند موضوع بسنده مي‏کنيم:

خليفه، که از اولين و ساده‏ترين ويژگي‏هايش اين بود که همواره ابّهت و جلال فرمانروايي خود را حفظ کند، نمي‏بايست براي يک امر عادّي، پيش پا افتاده و ناچيز، آن هم با آن سرعت، از شکار باز گردد، به خصوص که اين کودک با همسالان خود (که در نقل مذکور به آنها اشاره شده) و در جمع آنان بود (و نمي‏توانست مسأله آفرين باشد)! بلکه بايد مسأله‏اي بزرگ و موضوع مهمّي که با پايه‏هاي حکومت و سرنوشت رژيم او تماس نزديک دارد، او را به بازگشت از مقصد، به اين صورت بي سابقه و هيجاني و براي امتحان کردن کودکي که با همسالان خود محشور است!، واداشته باشد.

اين ماجرا اگر نشانه چيزي باشد، نشانه اين است که در حقيقت مأمون در پي اين بوده است که ادّعاي ائمّه اهل بيت عليهم السّلام را در مورد عصمت، و علم خاصّي که آن را از طريق پدرانشان، از رسول ‏الله (صلّي الله عليه و آله وسلم)، از خداي سبحان آموخته ‏اند، باطل و ناصحيح جلوه دهد.او با اينکه پيش از اين، چنين تلاشي را در برابر امام رضا (ع) به عمل آورده، تجربه کرده بود و شکست خورده بود، ولي اين بار، شايد با ديدن خردسالي امام جواد (عليه‌السلام)، بسيار بعيد مي‏دانست که آن حضرت - در آن سنين- توانسته باشد علوم و معارفي را که در مقام محاجّه و مناظره لازم است و موجب ظفر و غلبه بر خصم مي‏شود، کسب نموده باشد.

در اينجا يک سؤال به ذهن مي‏رسد و آن اينکه اگر اين کودک خردسال نتواند به پرسشي در مورد يک موضوع غيبي - به تمام معني کلمه - پاسخ کافي و شافي بدهد، مأمون چه عکس العملي از خود نشان مي‏دهد؟آيا همانطور که در نقل گذشته آمد که گفت: (امروز مرگ اين کودک به دست من فرا رسيده است) ، او را مي‏کشد، تا در تمام سرزمين‏هاي اسلامي بين همه مردم منتشر گردد که علّت قتل اين کودک اين بوده است که جرأت يافته، مدّعي علم به چيزي شده است که از جواب صحيح به آن عاجز بوده است، و به اين ترتيب وجود چنين علمي را در او و در فرزندان پس از او و حتي در پدرانش ، قبل از او، باطل و غير واقعي نشان بدهد؟

چرا که هدف اول و آخر او اين بود که وجود چنين علمي را در آنان تکذيب و انکار کند، همچنانکه در سخني که خطاب به امام گفت: راست گفتي، پدر، جدّ و خدايت راست گفتند، تلويحاً به اينکه امام حقيقتاً داراي علم خاصّي است ، و آن را از پدرش ، جدّش و از خدا آموخته است، اقرار و اعتراف نمود.

يا اينکه او را به قتل نمي‏رساند و آن کلام که گفته بود: (امروز مرگ اين کودک به دست من فرا رسيده است) به طوري ناگهاني بر زبان او رانده شده، و منعکس کننده موضع سياسي حساب شده و مناسب با آن مرد نيرنگ باز زيرک نيست و تصميم نهائي او در مورد آن حضرت نمي‏باشد؟

بلکه او را به همان حال تهي از مفهوم امامت و ويژگي‏هاي آن نگه مي‏دارد تا در هر شرايط و احوالي، چون سندي قوي و حجّتي قاطع باشد در برابر هر کسي که بخواهد براي او مدّعي امامت شود. و به اين ترتيب کارش پايان پذيرد. و به صورت طبيعي و بدون هيچ زحمت و مشقّتي، پيروان و دوستدارانش پراکنده گردند و جمعيتشان نابود شود؟

در اين احوال مي‏بينيم امام جواد(عليه السلام) در مناسبت‏هاي بسياري اظهار مي‏داشت که داراي علم امامت است، علمي که از پدرانش عليهم السّلام فرا گرفته و آنان از رسول الله(صلي‌الله‌عليه‌وآله) و او از جبرئيل و او از خداي سبحان، فرا گرفته‏اند. از اين رو اخبار غيبي بسيار مي‏گفت و بالأخره، شک نيست در اينکه بعد از آنچه که در اولين ديدار با امام جواد عليه‌السلام، در داستان شکار باز، بين مأمون و آن حضرت واقع گشت، و مأمون از پاسخ چون صاعقه‏اي که آن حضرت داد، در هم شکست، اهميت موقعيت در برابرش مجّسم شد و از شدّت هراس و بزرگي کار، يکّه خورد و دانست که ناچار است با کوشش بيشتر و مکر و حيله‏اي شديدتر، با اين مسأله روبرو شود، تا از آينده و سرنوشت حکومت خود وعباسيان مطمئن شود.

برگرفته ازکتاب نگاهي به زندگاني سياسي‏ امام جواد (عليه السلام)، نوشته علامه جعفر مرتضي عاملي از علمای معاصر لبنان. ترجمه :سيدمحمدحسني.

نظرات کاربران

نام:
ايميل:
نظر
کد امنيتی كد امنيتي تغيير تصوير
 
ارسال
نظرات کاربران
مختاری

شهادت حضرت جواد الائمه ع راخدمت حضرت حجت عج و نائب بر حقش حضرت آیت الله خامنه ای و همه شیعیان و محبین اهل بیت ع تسلیت عرض میکنم

سجاد

این روز عزیز را به مردم شریف ایران و امام زمان و یادگار واقعی خمینی کبیر امام خامنه ای تسلیت عرض می نمایم .

رشيدي از ياسوج

سلام خدا برجوادالائمه، ولايت و امامت فراتر از جغرافياي زمان و مكان است و لذا پذيرش طاعت و عبادت به ولايت قيد مي خورد.


چهارشنبه، 27 آبان 1388

2:34:08 PM

امام فرمود: بلي، حديث کرد مرا پدرم از پدرانش از پيغمبر (صلّي الله عليه و آله) و او از جبرئيل و جبرئيل از خداي جهانيان، که بين آسمان و فضا، دريائي است خروشان با امواج متلاطم، در آن دريا مارهايي هست که شکمشان سبز رنگ و پشتشان، خالدار است. پادشاهان با بازهاي ابلق آنها را شکار مي‏کنند و علما را بدان مي آزمايند.