|
|||||||||||||||||||||
در بخش اول گفتوگوی کتاب ماه یادآور با آیتالله محمدتقی مصباح یزدی از اعضاء مؤسس جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، به چگونگی شکلگیری این تشکل روحانی در دوران طاغوت و نظرات اعضای جامعه درخصوص مسایل و جریانهای سیاسی وقت پرداخته شد.
آیتالله مصباح یزدی همچنین به زاویه فکری خود با دکتر علی شریعتی و عدم حضور شریعتی در مناظره با خود نیز تصریح کرد.
بخش دوم این گفتوگوی خواندنی در ادامه آمده است:

با توجه به اينكه دعوت دكتر شريعتي توسط شهيد مطهري صورت گرفت و با توجه به آثار انديشههایي كه توسط دكتر شريعتي در حسينيه ارشاد ترويج ميشد، شما هيچ گاه اعتراضي نكرديد كه چگونه بدون شناخت كافي و آزمون از دكتر شريعتي چنين امكاني در اختيارش قرار گرفت؟ چون ميدانيد كه نهايتاً خود ايشان هم قهر كردند و از حسينيه ارشاد بيرون آمدند.
من شخصا در اين مورد با مرحوم آقاي مطهري صحبت نكردم، ولي صحبتهایي با ايشان شده بود كه برايم نقل شد و ميدانستم كه مسئله چيست. ميدانيد كه پدر دكتر شريعتي شخصيت معروفي بود و در مشهد جلسات تفسير قرآن داشت و كتاب «تفسير نوين» متعلق به ايشان است. ايشان با آقاي مطهري رابطهی دوستانهاي داشت، البته غير از آن ارتباط خانوادگي و رفت و آمد، گويا يك نسبت سببي هم داشتند. آقاي مطهري ميديد كه فرزند ايشان آدم باذوق و با استعدادي است و از سرمايههاي خدادادي مثل بيان و هوش، برخوردار است. آقاي مطهري احتمال ميدادند كه اين انحرافات در اثر معاشرتهاي غلط با اساتيدي در پاريس براي ايشان پيش آمده باشد و دلشان ميخواست كه آرام آرام اشتباهات ايشان را برطرف و از توانایيهايشان هم استفاده كنند. عين همين جريان براي بنده نسبت به شخص ديگري بعدها اتفاق افتاد. بنده او را به مدرسه دعوت كردم كه تدريس كند. ايشان هم بيان و قلم و استعداد خوبي داشت. به هر حال مرحوم مطهري فكر ميكردند توانایي او در خدمت نشر اسلام قرار گيرد، بسيار باارزش خواهد بود و اگر بتوانند او را اصلاح كنند، هم به شخص او و هم به جامعه و هم به اسلام خدمت بزرگي كردهاند؛ لذا تصميم گرفتند با دعوت از او، اعتمادش را جلب كنند و به اين ترتيب در فكرش اثر بگذارند. دعوت كردن ايشان و حمايت از وي با اين انگيزه بود كه در محيطي صميمانه و سرشار از اعتماد، بحث و گفتگو پيش بيايد. بعد متوجه شدند كه اين كارها در ايشان اثري كه ندارد هيچ، عملا تاثير منفي دارد و ناچار شدند از حسينيه ارشاد جدا شوند كه با او در يك خط قرار نگيرند.
خوشبختانه ما در شرايط تاريخياي قرار داريم كه جريانات مدعي روشنفكري به پايان فكريشان نزديك ميشوند، يعني آنچه را كه در ظرف سه دهه در لفافه ميگفتند، مدتي است بالصراحه بيان ميكنند و جوهرهی اصلي فكر آنها آشكار و ماهيتشان شفاف شده است. از جمله چهرههایي كه در آغاز مدتي مرتبط با جنابعالي و در در طول دو دهه، دركانون بحث و نقد بود، دكتر سروش است. اخيرا پس از اظهارنظرهایي كه ايشان در ارتباط با وحي و نبوت كرد و عملا كار را به آخر رساند و معما، حل و آسان شد، بحثهایي درباره آبشخور اصلي فكري وي مطرح شده است. عدهاي او را ادامه دكتر شريعتي ميدانند، البته نه به اين معناكه هرچه او گفته و يا ميخواسته بگويد، اين دارد تكرار ميكند، بلكه به اين معنا كه راهي كه دكتر شريعتي آغاز كرد، عملا به اينجا منتهي شد. عدهاي ديگر كه مخالف اين نظريه هستند، ميگويند هدف دكتر شريعتي، جذب جوانها به معارف اسلام بوده، ولي دكتر سروش اساسا در راستاي بياعتبار كردن گزارههاي ديني تلاش ميكند.
جنابعالي از چهرههایي هستيد كه در مقطعي با دكتر سروش ارتباط داشتيد. اينك كه اين جريان فكري به گامهاي آخر خود رسيده، زمان مناسبي است كه در اين مورد اظهارنظري داشته باشيد كه آيا واقعا وي را ادامه دكتر شريعتي ميدانيد؟
اين تعبيرات كه: آيا اين ادامه اوست يا مستقل است؟ جهات اشتراك و افتراقشان چيست؟ آيا انگيزههايشان از يك سنخ و يا متفاوت است و عواملي كه اساسا باعث اين نوع منش براي اينها شده چه بودهاند؟ بحثهاي زيادي را ميطلبد كه شايد بنده صلاحيت اظهارنظر درباره همهشان را نداشته باشم، مخصوصا بناي اظهار نظر در بارهی آنچه كه به نيت و عقيده اشخاص و ساختار رواني انها مربوط ميشود، حدسي است و جنبه قطعي و علمي ندارد. آنچه كه من ميتوانم بيان كنم اين است كه اين تيپ اشخاصي كه اشتباهاتي را مرتكب ميشوند و بر روي آنها پافشاري ميكنند، بهطور كلي از ضعفهاي اخلاقي و شخصيتي در رنج هستند. البته هواهاي نفساني انسان، گوناگونند، ولي يكي از ويژگيهاي برجستهی اين گونه افراد كه نقش تعيينكنندهاي در رفتارشان دارد، نوعي غرور است، البته غرور به معناي فارسيآن، نه معناي عربي، يعني مغرور شدن به خود و باليدن به خود؛ خود را بيش از آنچه كه هست، پنداشتن و ديگران را تحقير كردن و به چيزي نگرفتن و اين ويژگيها در كساني پيدا ميشوند كه ويژگيهاي شخصيتي و رواني خاصي داشته باشند و عواملي هم موجب مقبوليت اجتماعي آنها بشود.
شايد يكي از ويژگيهایي كه در امثال اينها مشترك است، يكي بهره هوشي بالا نسبت به اقرانشان است و ديگر، بيان خوب و گيرایي كه بر افراد اثر ميگذارد و ظواهري از اين قبيل. اينها چون به خودشان خيلي متكي هستند، اگر حتي به شكلي تصادفي، اختلاف نظري با اينها پيدا شود و هيچ غرضي هم در بين نباشد، سعي ميكنند طرف را كاملا بكوبند و له كنند، چون اساسا كسي را طرف مقايسه با خودشان نميبينند. اينها براي اينكه موقعيت خود را در جامعه حفظ كنند، سعي دارند مخالفين خود را به هر قيمتي ملكوك و مخدوش و متهم به نفهمي و عقبافتادگي و از اين قبيل كنند.
در مورد شخصيت اول [دكتر شريعتي]، ايشان يك حساسيت خاصي نسبت به روحانيت داشت. در بحثهاي خودش هم هنگامي كه ميخواست مثال زشتي بزند و كسي را تحقير كند، ميگفت فلاني آخوند يا ملاست! يك وقت مثالي زده بود كه طلبهاي در مدرسه مروي زندگي ميكرد و براي استحمام، رفته بود به قم! از او پرسيدند: «چرا از تهران بلند ميشوي براي حمام ميروي قم؟» او جواب داده بود: «براي اينكه حمام در قم ارزانتر است!» آن روزها براي حمام در قم 2 قران ميگرفتند و در تهران 5 قران. گفتند: «تو كه بايد 25 قران كريه بدهي بروي قم، 25 قران بدهي برگردي تهران، اين چه كاري است كه ميكني؟» گفته بود: «باشد! ولي قم حمامش ارزانتر است!» اين را تعريف ميكردند و ملت هم ميزدند زير خنده! به اين ترتيب آخوند را آدمي معرفي ميكرد كه تا اين حد هم محاسبه سرش نميشود! حالا اينكه اين شيوه تفكر و سخن گفتن از كجا نشأت گرفته بود، بايد از كساني پرسيد كه با وي حشر و نشر داشته و از دوره نوجواني و جواني او خبر دارند و ميتوانند سرچشمههاي اين سخنان را بفهمند. در هرحال اين ويژگيها در ميان اين تيپ شخصيتها مشترك است. اين خصلتها كه در ابتدا بسيار ساده هم هستند، بهتدريج كار را به جایي ميرسانند كه فرد ميگويد: «انا ربكم الاعلي». ابتدا فرد، خود را از همكلاسيها و همگنان خود بالاتر ميبيند و بهتدريج به انا ربكم الاعلي ميرسد. در اين مسير، عوامل اجتماعي هم مساعدت ميكنند كه طرف، يخش بگيرد و طرفدار پيدا كند و بهبه و چهچه بشنود، بعدها هم در اثر كمكهاي مالي و حمايتهاي داخل و خارج و... كمكم به انسان يك جور حالت سُكر دست ميدهد و واقعا ديگر كار به جایي ميرسد كه عقلش كار نميكند!
من درباره يكايك اينها نميخواهم قضاوت قاطع و صريحي بكنم، چون از نوجوانيشان با آنها ارتباط نداشتهام، ولي معمولا اين تيپ افراد، اين جهات اخلاقي مشترك را دارند. در بارهی شخص دوم[دكتر سروش]، آشنایي من با ايشان از آنجا شروع شد كه گروهي از دانشجويان ايراني كه در لندن و امريكا درس ميخواندند و طرفدار مبارزه و ضد دستگاه بودند، احساس كرده بودند خوب است در زمينه مسایل فكري و فلسفي و اعتقادي، مباحثي داشته باشند. تابستاني بود كه از ما دعوت كردند به لندن برويم و براي اينها بحثهایي داشته باشيم.
چه سالي؟
دقيقا يادم نيست. قطعا از سال 50، 52 به بعد بود. بنده تاريخ خيلي خوب به يادم نميماند. به هرحال كساني هم كه ما را دعوت كردند، آدمهاي ناشناختهاي نيستند، يكي آقاي دكتر خرازي است كه چند سالي وزير امور خارجه بود، يكي آقاي دكتر بانكي است كه در اوايل انقلاب با آقاي بهزاد نبوي در صنايع سنگين كار ميكرد. يكي آقاي سعيد زيباكلام، برادر آقاي صادق زيباكلام است كه استاد فلسفه است، يكي آقاي سعيد بهمن پور بود كه الان در لندن و معمم هستند. يكي هم همين آقا بود. اينها از ما خواستند كه يك سال تابستان برويم لندن و در محفل آنان بحثهاي فلسفي داشته باشيم. آشنایي نزديك ما از همان جا شروع شد. آن وقتها ايشان جلساتي براي دانشجويان داشت و افكار دكتر شريعتي را نقد ميكرد و همان وقت هم دو تا كتاب نوشت كه در ايران چاپ شد. با آقاي دكترحداد عادل هم خيلي دوست بود و ايشان اين كتابها را براي او چاپ كرد. يكي از اين كتابها، «تضاد ديالكتيكي» و ديگري «دانش و ارزش» است. اگر شما متن اين كتاب دانش و ارزش را مطالعه كنيد، ميتوانيد از تعبيراتي كه در مورد برخي از بزرگان به كار برده، به منش ايشان پي ببريد. مثلا در جایي حرفي را از آقاي طباطبایي نقل و به اصطلاح نقد كرده است. به نظرم تعبيرش اين است كه: «سيد محمد حسين طباطبایي در كتاب اصول فلسفه آورده است.» سيد محمد حسين!
نوعي كيش شخصيت...
دقيقا! او دانشجویي بود كه در اينجا از دانشگاه شيراز، ليسانس شيمي گرفت و رفت به انگلستان و چند مرتبه هم رفت و آمد و سرانجام هم موفق نشد تا در آنجا بود، تِزش را بگذراند و دفاع كند. اين فرد در زماني كه دانشجوي فوق ليسانس در لندن بود، درباره شخصيتي مثل آقاي طباطبایي مينوشت: سيد محمد حسين طباطبایي! در فلان كتاب اين گونه نوشته است و اين هم اشكالات بحث اوست! از همين جا انسان ميفهمد كه او، چه در درون دارد. نقدي هم كه بر دكتر شريعتي داشت، نه به دليل اين بود كه واقعا يك كار علمي دقيق صورت بگيرد، بلكه به اين دليل بود كه شريعتي در ايران شهرتي پيدا كرده بود و او ميخواست خودش را فوق او قرار دهد! به هر حال ما در جريان آن سفر، بحث هایي را مطرح كرديم كه حاصلش به نام «چكيدهاي از چند بحث فلسفي» چاپ شد. غير از طرح بحثهاي فلسفي، در حاشيه، گفتوگوهایي هم به عنوان سؤال و جواب داشتيم كه بعضي از آنها هم به دكتر شريعتي مربوط ميشد؛ دريافتي كه از انگيزهی ايشان در نقد افكار دكتر شريعتي نقل كردم تا حدي معلول اين گفتوگوهاي حاشيهاي است. ضمنا ايشان در آنجا پليكپي كتابي را به من نشان داد كه به قول ايشان يك دانشجوي بااستعداد ايراني كه ظاهرا در آلمان و در دانشگاه معروفي تحصيل ميكرد، نوشته بود. اين كتاب خميرمايه همه اين بحثهاي انحرافي است كه امروز درباره عصمت و خطاپذيري وحي و قرآن و محدوديت رسالت اسلام و قرایتهاي مختلف... مطرح شدهاند. اين بحثها در آن مقطع به عنوان بحثهاي رايج و بازاري، مطرح نبودند، ولي همه اينها بهنحوي در اين كتاب گنجانده شده بودند و ايشان ميگفت كه نويسنده اين كتاب در ايران طلبه بوده و در دو دانشگاه شاگرد اول شده و بعد او را به خارج فرستادهاند و در آلمان درس خوانده و حاصل كارش اين است.
چه كسي بود؟
من دقيقا نپرسيدم، ولي گويا اسمش حایري و اهل سمنان بود.
همان كسي كه الان در خارج كشور است و گاهي در رسانههاي فارسي زبان صحبت ميكند؟
چنين چيزي در ذهنم هست. به حافظهام اعتماد زيادي ندارم. توي ذهنم چنين چيزي هست كه نويسنده آن كتاب طلبهاي بود به نام حایري و اهل سمنان و در ايران، همزمان در دو تا دانشگاه شاگرد اول شده بود. اين كتاب را نوشته بود و اين آقا هم به عنوان يك اثر ارزشمند، آن را به ما نشان داد. از جمله مطالبي كه در آن كتاب بود و به يادم مانده، يكي اين است كه از لحن قرآن چنين بر ميآيد كه اين كتاب فقط براي عربها و براي همان زمان نوشته شده. مثلا قرآن اينآيه را دارد كه «جنات من تحتالانهار...» اين تعبير براي عربهایي جاذبه دارد كه در بيابانهاي خشك زندگي ميكنند. مردمي كه محيط زندگيشان پر از دار و درخت و نهرهاي پر اب و زيباست، اين چيزها برايشان جاذبهاي ندارد. اگر بخواهيم براي اينها جایي را تعريف كنيم كه جاذبه داشته باشد، بايد بگویيم يك جاي آفتابگير و گرم! پس پيداست كه اين قرآن براي عربهاي سرزمينهاي خشك نازل شده و براي زمان خاصي بوده و هيچ دليلي ندارد كه ما در اين قرن از آنها پيروي و استفاده كنيم.
از اين جور مطالب، فراوان در آن جزوه بود. احتمالا نويسنده، مطالبي را كه در باره انجيل توسط مسيحيان نوشته شده بود، مطالعه كرده و عينا به قرآن تعميم داده بود. اين اولين بار بود كه چنين مطالبي، دست كم به زبان فارسي، نوشته ميشد. من نميدانم آن كتاب چاپ شد يا نه، چون آنچه كه من ديدم يك نسخه پليكپي شده بود. در آن زمان حس ميكردم اين آقا، ولو اينكه اظهار نميكرد، خودش هم تحت تاثير چنين افكاري بود. اصلا آوردن چنين كتابي و نشان دادن آن به من و ارتباطش با آن شخص، يك زنگ خطر بود. من در همان فرصت كوتاهي كه در اختيار داشتم، مقداري در باره اينها بحث كردم، ولي غرور ايشان نميگذاشت كه در مطالب ما بررسي عالمانه كند. به نظر او حرفهاي بنده حرفهایي بودند كه آخوندها هميشه ميزنند و حرفهاي تازهاي نبودند، اما مطالب آن كتاب، تازه بودند! آنچه كه درباره شخصيت و نيت و هدف ايشان ميتوان گفت چيزهایي است كه من در اين حد و به شكل ضمني دريافت كردهام و در همين حد هم ميتوانم اظهارنظر كنم. البته بعدها نشانههاي تقويتكنندهاي بر ادامهی اين رويكرد از سوي ايشان پيش آمد و الان هم كه ديگر چيزي مخفي نمانده است.
منظورتان از نشانههاي تقويتكننده كدام است؟
تشويقهایي كه از كشورهاي مختلف ميشد، اظهار محبتهایي كه به صورت كمكهاي نقدي يا جوايز يا چيزهاي ديگر به ايشان ميشد، اين جريان را تقويت ميكرد. اين امتيازات، مخصوصا براي كسي كه در اوايل، زندگي سختي داشته، خارج رفتنش با كمك بعضي از افراد بوده، بعد ناگهان چنين كمكهاي درشتي دريافت ميكند، ميتواند اثر مهمي در رفتار انسان داشته باشد. البته مسایل خانوادگي هم هست كه بنده تمايلي ندارم درباره آنها صحبتي بكنم.
جنابعالي اشاره كرديد كه در رويكردتان نسبت به مسئله التقاط عملا در ميان اعضاي «جامعه مدرسين»، تنها بوديد و تنها شريكي كه به لحاظ حسي و عملي داشتيد، مرحوم شهيد مطهري در تهران بودند.
البته اين تعبير را جالب نميدانم و نميپسندم. من شاگرد ايشان هم حساب نمي شدم. ما فقط دغدغه مشترك داشتيم، وگرنه ايشان استاد بودند و بزرگ و ما يك طلبه ساده حساب ميشديم...
برخي اين تفاوت رويكرد شما را در مواجهه با بعضي از جريانات فكري كه از مقعطي بسيار آشكار شد، به مفهوم بريدن از اصل مبارزه و مواجهه با رژيم ميدانند و اين نزاع كماكان و همچنان بين كساني كه به شما علاقمند هستند و كساني كه منتقد شما هستند، ادامه دارد. آيا واقعا ميتوان اين رويكرد را پشت كردن به مبارزه تلقي كرد و يا اينكه اساسا بايد گفت ميدان مبارزه واقعي در اينجاست و اگر در اين مبارزه موفق نباشيم، مبارزه سياسي نيز به خطا خواهد رفت؟
اين سؤال شما دو پاسخ دارد. يكي پاسخ به كساني است كه آن اتهامات را ميزنند كه اين رويكرد، بريدن از مبارزه و پشت كردن به آن است و يا اظهار اينكه اساسا چنين فردي از ابتدا مبارز نبوده! پاسخ ديگر به همان پرسشي است كه شما مطرح كرديد كه آيا اگر مبارزه، اسلامي و بر اساس تفكر اسلامي باشد، پس كسي كه در خط چنين مبارزهاي است، نبايد سعي خود را بيشتر مصروف اين امر كند كه مفاهيم و ارزشهاي اسلامي سالم بمانند؟ اجمالاً بايد عرض كنم اسلام بودن اسلام به عقايد و ارزشهاي آن است و اگر چنين نباشد، پس اسلام چيست؟ ما دفاع از جوهرهی اسلام ميكنيم، نه از نام و شكل آن. دفاع از اسلام يعني دفاع از فكر اسلامي، اعتقادات اسلامي، ارزشهاي اسلامي، فرهنگ اسلامي و اگر كساني به نام دفاع از اسلام، ارزشهاي اسلامي را تغيير بدهند و تحريف كنند، اين در واقع جنگ با اسلام است.
آنچه كه واقع شده اين است كه كساني به دليل جهل يا غفلت يا هر دليل ديگري، مبارزه با نظام ضد اسلامي را دفاع از اسلام تلقي ميكردند. همه كساني كه با دستگاه شاه مبارزه ميكردند، هدفشان دفاع از اسلام نبود و در ميان آنها ماركسيستها هم بودند كه اساساً نه تنها به اسلام اعتقادي نداشتند، بلكه دشمن دو آتشه اسلام هم بودند. اينها در مبارزه شركت داشتند و بعضي از آنها به زندان رفتند، شكنجه و حتي اعدام شدند. هيچ كس انكار نميكند كه اينها در مبارزه شركت داشتهاند، اما ماركسيست بودند؛ پس صرف مبارزه، معنايش دفاع از اسلام نيست. مبارزهاي دفاع از اسلام است كه بر اساس فكر اسلامي باشد و بدترين حمله به اسلام، حمله به افكار اسلامي است، چون جوهرهی اسلام، همين افكار و ارزشهاست.
بعد از پيروزي انقلاب، بسياري از گروههایي كه شما از لحاظ فكري با آنها چالش داشتيد، ماهيت واقعي خود را بروز دادند. بخشي از آنها كه رسما دست به اسلحه بردند و صابونشان به جامه برخي از اعضاي آن هیئت11نفره هم خورد. عدهاي هم كه جریت بخش اول را نداشتند، دستكم رويكرد نظري خود را نشان دادند. جنابعالي از گواهي كساني كه پس از پيروزي انقلاب به صحت حساسيت شما در آن سالها نسبت به ماهيت حقيقي اين گروهها پي بردند، چه خاطراتي داريد؟
نميدانم اين سخن تا چه پايه براي شما پذيرفتني باشد كه بنده هيچ وقت در صدد آن نبودهام كه حرفي يا فكري را به دليل آنكه حرف و فكر من است، به كرسي بنشانم و يا كسي را به خاطر اينكه حرفي برخلاف حرف من زده، بكوبم و با او مخالفت كنم. هرگز هم در صدد نبودهام كه از كساني مچگيري كنم و بگويم: «آقا! حالا ديديد كه من درست ميگفتم.» يادم نميآيد كه چنين تلاشي كرده باشم و هر نسبتي هم كه به ما دادند، به جريانات طبيعي عالم واگذار كرديم كه بهتدريج عملا ثابت شود كه چه كسي درست ميگفته و چه كسي اشتباه كرده، وگرنه درصدد نبوديم كه بگویيم حقيقت همان است كه ما ميگفتيم.
بنده در اينجا داستاني را صرفا به عنوان يك خاطره تاريخي نقل ميكنم و در بارهی آن تبيين و تفسيري نميكنم. بعد از پيروزي انقلاب، حوادثي اتفاق افتاد كه نهايتاً در سال 60، به رياست جمهوري مقام معظم رهبري منجر شد. در اين فاصله چنان حوادث بزرگ و مكرري پيش آمده بود كه حقيقتا فرصتي براي بازبيني رويدادهاي گذشته باقي نمانده بود يا دست كم براي بنده فرصتي پيش نيامد. در اولين ملاقاتي كه بنده در آن مقطع با مقام معظم رهبري داشتم، ايشان فرمودند: «آن آقایي كه يك وقتي از اينها حمايت و حتي به آنها كمك مالي ميكرد، حالا به اشتباه خودش پي برده و در صدد جبران برآمده.» گويا اين ديدار، ملاقاتي را كه قبل از انقلاب با ايشان و با آن شخص داشتيم، تداعي كرد. در آن دوران، آن شخص، مرا بسيار تشويق ميكرد كه با مجاهدين همكاري كنم و من ميگفتم: «من اينها را نميشناسم و تا كسي را نشناسم، زير علم او نميروم.» آقا هم ناظر مذاكره ما بودند و فقط سكوت كردند. ايشان فرمودند ايشان درصدد جبران برآمده، شايد اين خاطره را بتوان مصداق سؤالي كه پرسيديد تلقي كرد.
امروز پس از گذشت 4 دهه از زماني كه جنابعالي در برابر جريانات الحادي و التقاطي موضعگيري كرديد، شاهديم كه همان صفبنديها وجود دارند و حتي از جهاتي، شرايط بسيار خطيرتر هم شده است. شما به عنوان چهرهاي كه در اين مدت در عرصهی اين مصاف، فعال بودهايد، شيوهی صحيح رويارویي با آنان را چگونه ميبينيد؟ بد نيست بين آن صفآرایيها و صفآرایيهاي امروز هم مقايسهاي داشته باشيد.
مايلم بر اين نكته تاكيد كنم كه مسئله صفآرایي حق و باطل، با الهام گرفتن از تعبيرات قرآني، امري پايان ناپذير است و اين روند ادامه خواهد داشت تا طبق اعتقاد ما شيعيان، صاحبالامر (عج) به اين درگيريهاي فيزيكي خاتمه بدهند و از نظر فكري و عملي، حق صريح و مبين، به كرسي بنشيند. قبل از آن جريان، برحسب قراین جامعهشناختي و يا ديني نبايد چنين تصور كنيم كه بساط مبارزه حق و باطل برچيده شود و يا باطل كاملا كمرنگ و حق، كاملاً آشكار شود. از سنتهایي كه در قرآن روي آن تاكيد شده است، اين است كه ما هميشه در برابر گرايش حق و انبياء، يك خط انحرافي را خواهيم داشت. با شواهد تاريخي و بيانات قرآني، براي شخص بنده چيز عجيبي نيست كه اين درگيريهاي فكري و اختلافات در عالم وجود داشته باشند. آنچه مهم است اين است كه بفهميم وظيفه ما چيست و خدا از ما چه ميخواهد. نكته دوم اينكه اين اختلافات فكري تا آنجایي كه واقعا مربوط به فكر و فهم ميشوند، با ابزار نظامي يا هيچ ابزار ديگري قابل حل نيستند، بلكه فقط با ابزار فكري قابل حل هستند، آن هم براي كساني كه واقعا بخواهند حقيقت را بفهمند، والا با آنهایي كه از اول جواب مسئله را براي خودشان تعيين كردهاند، بحث كردن فايده ندارد. قرآن به اشكال مختلف بر اين نكته تاكيد دارد: «ان الذين كفروا سواء عليهم انذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون»(1)«وجعلنا من بين ايديهم سدّا و من خلفهم سدّا فاغشيناهم فهم لايبصرون »(2)«ختمالله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظيم»(3)
تعابير قرآن در اين زمينه الي ماشاءالله است و اين معنا به ما كه به حقانيت قرآن معتقد هستيم، ميفهماند كه در ميان انسانها كساني هستند كه با حق، عناد دارند و اساساً بنا ندارند به حرف حق گوش بدهند. تا آنجایي كه ما از تاريخ سراغ داريم، هميشه چنين كساني بودهاند، الان هم هستند و پيشبيني ميشود كه در آينده هم باشند تا زماني كه عرض كردم. با توجه به اين مقدمهها، آنچه كه بايد براي ما مهم باشد اين است كه خدا از ما چه ميخواهد، مایي كه خداوند بر ما منت گذاشته و دين حق را به ما شناسانده و در اين عصر به وجود امثال امام بر ما منت گذاشته، وظيفهمان چيست؟
با توجه به مقدماتي كه عرض كردم، بنده مهمترين وظيفه امثال خودم را فعاليت فرهنگي ميدانم و فعاليتهاي ديگر از نگاه من، جنبه ثانوي دارند. در زمينه بيان حق و مبارزه با باطل، بايد هرآنچه كه از دستمان برميآيد، انجام بدهيم و حق را بيان و دلايل متقني را در نشان دادن آن ارایه كنيم تا هر كس كه ميخواهد بفهمد، بفهمد. مصداق حق هم از نظر ما اسلام و بزرگترين منبع آن، قرآن است؛ بنابراين در اين زمان بايد سعي كنيم حقيقت اسلام را به بهترين وجه و با تمام ابعادش و با آنچه كه هست، بدون هيچ ملاحظه و مصلحتانديشي، بيان كنيم، مخصوصا آن حقايقي را كه صريح قرآن است. آيات قرآن را كه نميشود عوض كرد. قرآن اين است، ما بايد حقايق اسلام را، مخصوصا آنچه در بارهی آن دليل قطعي از خود قرآن داريم، بيان و از آن دفاع كنيم و شبهات آن را پاسخ بدهيم. اين كار طبعا از كساني بر ميآيد كه در اين مسایل، تخصص داشته باشند و قرآن و در كل، اسلام را بهتر از ديگران بشناسند، به منابع اسلام بيش از ديگران احاطه داشته باشند، از بزرگان، برداشت از اين منابع را ياد گرفته باشند و به تعبير كليتر، روحاني باشند. همين اساتيد دانشگاه كه خداوند خوبان آنها را حفظكند، چه درگذشته نزديك و چه حالا، هرچه از اسلام آموختهاند، از علما و كتابهاي علمي آنها بوده است؛ بنابراين نقطه اصلي اتكاء ما بايد روحانيت و حوزه باشند. ما بايد عالم صالح و كارآمد تربيت كنيم كه اسلام را بشناسد و در عين حال به مسایل روز آشنا باشد و كارآیي داشته باشد.
بنده از وقتي كه خودم را شناختم و توانستم فعاليت اجتماعي داشته باشم، محور كارهايم را همين قرار دادهام و مسایل ديگر، همه برايم جنبه ثانوي داشتهاند. امروز هم عقيدهام اين است كه در برابر همه خطوط انحرافي، بايد در معرفي اسلام واقعي و مذهب تشيع فعاليت مثبت داشته باشم و محور اصلي كارمان هم بايد تربيت عالم كارآمد باشد. البته در حاشيه و شعاع اين كار، طبعا شبهات مخالفين هم مطرح ميشوند كه بايد به آنها پاسخ داد، اما هدف اصلي ما بايد اين باشد كه خود اسلام را معرفي كنيم، تشيع را معرفي كنيم، ولايت فقيه را به عنوان يك فلسفه حكومتي و سياسي مطرح سازيم و براي پرسشهایي كه در اين زمينه مطرح ميشوند، پاسخ كافي ارایه كنيم.
از لطف و مرحمت شما نهايت تشكر راداريم و با اينكه سؤالات ديگري هم مطرح هستند، به دليل طولاني بودن گفتگو، ضمن عرض تشكر از عنايت جنابعالي و آرزوي طول عمر و سلامتي براي شما، به اين گفتوگو خاتمه ميدهيم.
انشاءالله شما هم در دفاع از اسلام پيروز و در سايه توجهات و عنايات خاص ولي عصر ارواحناه فداه باشيد.
سه شنبه، 14 مهر 1388
12:28:44 PM
دقيقا! او دانشجويي بود كه در ا