ورزش اقتصاد

فرهنگ

تاريخ

درباره ما ارتباط با ما آرشيو جستجو پيوند ها
سه شنبه، 11 شهريور 1393 15:59
تبلیغات












گزارش جذاب خبرنگار عرب از یک هفته حضور در پایگاه های جبهة النصرة/2
فرمانده میدانی «داعش» که بدون تحصیل دینی فتوا به سربریدن مخالفین می داد/ دلایل گروه های تکفیری سوریه برای کشتن غیرنظامیان

گروه بین الملل رجانیوز: در قسمت اول این مطلب، ضمن اشاره به چرایی اهمیت پرداختن به موضوع عقاید و رفتارهای گروه های سلفی جهادی تکفیری و تأکید بر لزوم شناخت دقیق و منصفانه این گروه ها برای داشتن درک صحیح از دشمن، ترجمه بخشی از گزارش عمر کاید را خواندیم و دیدیم که چطور عمر کاید وارد پایگاه جبهة النصرة در ریف دمشق شده و با فرمانده آن گروه در آنجا به نام ابومالک همراه شد. بخشی از صحبت های صریح آنها را هم مرور کردیم. با هم بخش دوم این گزارش را می خوانیم:

 
به ابومالک گفتم: «بیا قبل از اینکه وارد بحث شویم، اول یک سری نقاط اساسی را ذکر کنیم؛ رسول الله (صلی الله علیه و آله) می فرمایند: هر کس مؤمنی را تکفیر کند، خودش کافر است. در این جمله ایشان، هشدار شدیدی ست که باید قبل از تکفیر یک انسان، حتما درنگ و تأمل کرد. ضمنا، معلوماتی که خود من از خلال تحصیلاتم در رشته معارف اسلامی در دانشگاه الازهر به دست آورده ام این را می گوید که کلمه ی «کفر»ی که در قرآن و احادیث شریف آمده است، اکثرش به معنای خروج از دین معنا نمی شود، بلکه کفر در اینجا چند معنی دارد و برخی کفرها در مرتبه پایین تر از آن کفر اصلی قرار دارند. مثلا رسول الله (صلی الله علیه و آله) فرموده اند: زناکار موقعی که در حال زناست، مؤمن نیست. درحالیکه می دانیم زنا، خارج کننده انسان از دین (یعنی کفر) حساب نمی شود بلکه گناه محسوب می شود، پس مقصود از اینکه مؤمن نیست، این است که در آن حال ایمانش کامل محسوب نمی شود. یا مثلا رسول الله (صلی الله علیه و آله) می فرماید: عهد بین ما و شما نماز است، هر کس آن را ترک کند کافر شده است، یا فرموده اند هر کس به غیر خدا سوگند بخورد، شرک ورزیده است. همه اینها (همچنانکه علمای بزرگ دین گفته اند و معنا کرده اند) به معنای کفری ست پایین تر از آن کفر اصلی و به معنای خروج شخص از دین نیست. مثلا می بینیم که بخاری در کتاب صحیح بخاری [که کتاب اصلی حدیثی اهل سنت است] بابی دارد دقیقا با همین عنوان «کفر دون کفر» یعنی کفری که پایین تر از آن کفر اصلی است. و این کفری است که آن را «کفر معصیت» می نامند و با «کفر عقیده» متفاوت است و موجب خروج شخص از دین نیست. این کفر معصیت را کفر نامیده اند تا انسان مؤمن را تحذیر کنند و بترسانند تا از حدود تخطی نکند و [رفته رفته و در اثر مشغول شدن به این معاصی] به آن کفر عقیده در نغلطد. چون این معاصی، اگر انسان حواسش را نسبت به آنها جمع نکند، به کفر اکبر منتهی خواهد شد.»
همچنین گفتم: «علمای تفسیر گفته اند که کفری که در آیه «و من لم یحکم بما انزل الله فأولئک هم الکافرون» آمده است هم از قبیل همان کفرهای پایین تر از کفر عقیده است و کفری که شخص را از دین خارج کند نیست. »
اینجا ابومالک سخنم را قطع کرد و گفت: «ولی اگر شخص معقد باشد که قانونگذاری های بشری بهتر و برتر از قانون و شرع خداست، این دیگر کفر صریح است.»
گفتم: «صحیح، من هم این حرفت را قبول دارم، ولی تو از کجا می توانی حقیقت اعتقادش را کشف کنی؟ درحالیکه اعتقاد، یک نوع پذیرش درونی در عقل و قلب است؛ تو چه طور می توانی از حقیقت قلب طرف اطلاع پیدا کنی؟ تازه حتی اگر موضوع، همانطوری باشد که تو می گویی، باز هم این یک موضوع اختلافی بین علماست و لذا جایز نیست انسانی را تکفیر کنی مگر وقتی که با یک امری قطعی الثبوت و الدلالة [امری که در شرع دقیقا ثابت شده و معنایش روشن و بدون اختلاف است] مخالفت ورزیده باشد. گذشته از اینها، حضرت رسول می فرماید: «هر کس بگوید لا اله الّا الله، وارد بهشت می شود»، پس آیا گفتن لا اله الّا الله موجب مصونیت از کفر حساب نمی شو؟ خصوصا که اکثر مردم، عامی هستند و از تفکر دین و جزئیاتش اطلاعی ندارند.»
ثانیا و در موضوع راه اقامه دین خدا در زمین خطاب به ابومالک گفتم که «به اعتقاد من، بهترین راه، خشونت نیست چرا که می بینیم رسول الله (صلی الله علیه و آله) سه سال در مکه مشغول دعوت مخفیانه بودند، و فقط وقتی با قریش وارد نبرد شدند که به مدینه هجرت کرده بودند و قریش اقدام به جنگ با ایشان نمود. چرا که خشونت جز خشونت تولید نمی کند، کما اینکه خشونت، جوّ دشمنی با اسلام ایجاد می کند و اسم مسلمانان را به عنوان تروریست سر زبان ها می اندازد و مردم را از مسلمان ها می ترساند و روی همین حساب، مفسده اش بیشتر از منفعتش است. جنگ و مبارزه در اسلام جایز است برای دفاع از نفس و بیرون کردن استعمارگان و جنگیدن با دیکتاتورها، اما اقامه دین خدا راهش دعوت است و تعلیم و انتخابات و قانع کردن مردم و استفاده از راه های مسالمت آمیز.»
ابومالک خنده ای کرد. از جایش بلند شد و شروع کرد به قدم زدن بین درختهای باغ. سنگی را برداشت و پرت کرد در برکه آبی که جلویمان قرار داشت. بعد با لحن تندی گفت: «آهای خبرنگار، از خواب و خیال بیا بیرون. خیال کرده ای به اسلام گرا ها اجازه داده خواهد شد در صورت ورود به روندهای مسالمت آمیز و رسیدن به قدرت از آن طریق، به تغییر اوضاع دست بزنند؟ دو تا مثال ساده پیش چشمت هست: اولی، قضیه انتخابات الجزایر در اوایل دهه 90 میلادی [که اسلام گرا ها در انتخاباتی آزاد، پیروز شدند ولی دولت با انجام کودتا نتیجه را نپذیرفت] و دومی هم همین الان در مصر. فقط به اسلام گراها اجازه می دهند که به جریان انتخابات وارد شوند تا پایشان به بازی باز شده باشد، ولی وقتی که قضیه از دستشان در برود علیه اسلامگراها وارد عمل می شوند و خردشان می کنند و زندانی شان می کنند، همه عالم هم در حال توطئه ضد اسلام گراهاست. تغییر اوضاع هرگز عملی نمی شود الا وقتی که [همراه حرفت] قدرت هم داشته باشی، چراکه گفته اند حق، با شمشیر حمایت می شود.»
  
در بین نیروهای دولت اسلامی عراق و شام
فردای آن روز، ابومالک مرا همراه خودش به جایی برد که بعضی رزمنده ها در حال تمرین بودند و لباس های سیاه داشتند. ابومالک یک از آن جوان ها را نشان داد و گفت: «این جوان از ارتش سوریه جدا شده است.» به جوان دیگری اشاره کرده و گفت: «این یکی سابقه جنگ در عراق را دارد؛ آن یکی هم در افغانستان جنگیده است؛ همه اینها که می بینی دنیا و مافیها را رها کرده اند و یک هدف واحد اینجا جمعشان کرده است و آنها اعلای کلمه ی الله در زمین است.»
به سمت محل استقرار یک گروه رزمنده دیگر که هم پیمان گروه ابومالک بود ولی جزو «دولت اسلامی عراق و شام» محسوب می شد راه افتادیم. رفتیم پیش امیر آن مجموعه که «ابوالقعقاع» صدایش می کردند. حین صحبتمان با هم، گوشی تلفن همراهش را درآورد. فیلمی را پخش کرد و خواست ببینم، در فیلم، ابوالقعقاع داشت سر یکی از به قول خودش «کفار» را می برید. 
پرسیدم: کی کشتی اش؟
گفت: سه روز پیش.
پرسیدم: چرا کشتی اش؟
گفت: کافر نُصیری بود. [گروه های تکفیری، شیعیان را رافضی و علوی ها را نصیری می خوانند].
پرسیدم: با شما در حال جنگ بود؟ یا کسی از شما را کشته بود؟
گفت: نه، ولی طرفدار نظام بود.
گفتم: اگر کسی طرفدار نظام باشد، ولو اینکه با شما در حال جنگ هم نباشد، می توان قتلش را جایز دانست؟
گفت: همینکه نُصیری بود [برای جایز بودن قتلش] کافی بود.
گفتم: اینکه کسی صرفا در دین یا در نظراتش با شما متفاوت باشد کشتنش را مجاز می کند؟
گفت: هر کس این نظام را تأیید کند و همه علوی ها و شیعیان و مسیحی ها کافرند و قتلشان واجب است.
گفتم: مرد، میشود چند دقیقه ای آرام با هم صحبت کنیم؟
گفت: بله.
گفتم: تو امیر این مجموعه ای و همین سه روز پیش فتوا به قتل یک انسان داده ای. مگر نمی دانی که برای فتوا دادن لازم است که انسان به امور دین عالم باشد؟
گفت: خب من هستم.
گفتم:برای اینکه انسان از سطح مقلد بودن بیرون بیاید باید برخی از علوم اسلامی را کاملا یاد بگیرد و بر آنها مسلط شود. تازه مسلط شدن بر این علوم به تنهایی انسان را «مجتهد» نمی کند بلکه او را از عالم تقلید خارج می نماید چرا که اجتهاد، شروط خاص خودش را هم دارد، و اجتهاد مرتبه ای است که فقط کسانی که عمرشان را در خواندن و بررسی علوم اسلامی صرف کنند به آن می رسند. حالا تو این علوم را بلدی؟
گفت: بله، علم حدیث و عقاید و فقه.
گفتم: نه، آن علومی که منظورم من است اصول فقه است مثلا. چون اصول فقه است که به ما ضوابط و راهکارهایی را ارائه می دهد که با آنها و بنا بر آنها می توانیم احکام را از قرآن و سنت استنباط و استخراج کنیم. غیر از آن، علوم مرتبط با زبان عربی ست [بیان و بدیع و لغت و ...] چراکه قرآن به زبان عربی نازل شده است و مثلا آیاتی هست که از معنی حقیقی به معنی مجازی منتقل می شود و یا بعضی وقت ها، امر به معنای استفهام می آید و ... . علم سوم هم علم اصول حدیث است، تا با آن بتوانیم از سلامت نقل و صحت متن حدیث مطلع شویم.
بعد از آن گفتم: ابالقعقاع، این علوم را آموخته ای؟
گفت: بله.
گفتم: یک بحث اساسی در علم اصول فقه هست با عنوان قیاس. محور بحث قیاس، علت است. میتوانی فرق بین علت و سبب را برای من بگویی؟
شروع کرد به تلاش برای توضیح دادن تفاوت بین علت و سبب، ولی نتوانست درست پاسخ دهد. البته من اینطور نشان دادم که درست می گوید، چون ترسیدم از دستم عصبانی شود و خیال کند می خواهم جلوی اعضای گروهش اصطلاحا ضایعش کنم.
بعدش از او راجع به فرق حدیث مقطوع و حدیث منقطع در علم اصول حدیث پرسیدم. چیزی در این باره نمی دانست. چندتایی هم سؤال در علوم مرتبط با زبان عربی پرسیدم و فهمیدم حتی از مسائل ساده علوم زبان عربی هم بی اطلاع است. 
در این لحظات مدام به ابومالک نگاه می کردم. در دلم آرزو می کردم که کاش سه روز پیش با ابوالقعقاع حرف زده بود، پیش از آنکه آن شخص را سر ببرد. به ذهنم رسید می توانستم جانش را نجات دهم.
از ابوالقعقاع پرسیدم در کدام مدرسه دینی تحصیل دینی کرده است. جواب داد که شخصا [به صورت پراکنده] پیش علما درس خوانده و در هیچ مدرسه دینی یا دانشگاهی تحصیل نکرده است.
کم کم حس کردم که حضورم دارد ابوالقعقاع را عصبی می کند، لذا خداحافظی کرده و برگشتیم.
 
در راه برگشت، با تعجب رو به ابومالک کرده و گفتم: «ابامالک، صادر کردن حکم قتل به این صورت واقعا صحیح است؟»
ابومالک برایم توضیح داد که همین موضوع افراط در کشتن مخالفین یکی از نقاط اختلاف اساسی بین گروه های مختلف داخل جبهة النصرة و همچنین از نقاط اختلاف بین جبهة النصرة و دولت اسلامی عراق و شام است.
گفتم: «مرد، این آدم کشی ست، گرفتن زندگی یک انسان است، و از خطیرترین موضوعاتی ست که دین درباره اش هشدار داده، و موجب بدنامی اسلام و مسلمین هم می شود. کما اینکه ثابت نشد که آن شخصی که ابوالقعقاع کشته در حال جنگ با شما بوده.»
 
کشتن غیرنظامیان و حکم آن از نظر گروه های تکفیری
وارد بحث کشتن غیر نظامی ها شدیم. پرسیدم: «آیا کشتن غیرنظامی ها در بمبگذاری ها جایز است؟»
ابومالک گفت: «فردا به این سؤالت جواب می دهم.»
فردا شب، ساعت 11، ابومالک مرا همراه خودش به منزلش برد. کامپیوترش را روشن کرد. چند کلیپ که روی سایتهایشان قرار داشت نشانم داد که در آن کلیپ ها نشان می داد جبهة النصرة بعضی از عملیات هایش را به دلیل حضور برخی غیرنظامیان در صحنه، تعطیل کرده است.
ابومالک راجع به این حرف زد که آنها پیرها و کودکان و زنان و غیرنظامیان را اگر ضرورتی نباشد نمی کشند.
گفتم: «همه نیروهای جبهة النصرة هم همینطور فکر می کنند؟»
گفت: «متأسفانه نه؛ بعضی نیروها و برخی دسته های جبهة النصرة که به تفکر دولت اسلامی عراق و شام نزدیک اند به جایز بودن کشته شدن غیرنظامی ها در اثنای عملیات ها فتوا می دهند. ولی اینها در جبهة النصرة کم هستند و اکثریتشان به دولت اسلامی عراق و شام پیوسته اند.»
پرسیدم: «درباره انفجارهایی که در دمشق رخ داد [و بسیاری غیرنظامیان طی آنها کشته شدند] چه می گویی؟»
ابومالک نظام سوریه را متهم کرد که پشت سر اکثر این انفجارها بوده است، اما در هر حال نفی نکرد که شاید بعضی گروه های وابسته به جبهة النصرة یا دولت اسلامی عراق و شام اجرا کننده این عملیات ها بوده باشند و گفت «در این صورت، در هر حال آنها اجتهاد خودشان را دارند، همانطور که پیشتر گفتم. وقتی راجع به اختلافات بین جناح های داخلی القاعده صحبت کردیم، این را بیشتر برایت توضیح خواهم داد.»
گفتم: یعنی می گویی که داخل القاعده چند جریان مختلف وجود دارد؟
گفتم: بله، قطعا.
این موضوع خیلی برایم جالب شد و از او خواستم بخشی از این اختلافات را خصوصا اختلافات بین آنها [جبهة النصرة] و دولت اسلامی عراق و شام را برایم شرح دهد.
 
ادامه دارد ...
مترجم: وحید خضاب:

بخش های پیشین:
بخش اول
 

کد خبر:171303 -

نظرات کاربران

نام:
ايميل:
نظر
کد امنيتی كد امنيتي تغيير تصوير
 
ارسال


جمعه، 26 مهر 1392

7:50:13 PM

پرسیدم: «چرا سرش را بریدی؟»گفت: «کافر نُصیری [علوی] بود.» پرسیدم: «با شما در حال جنگ بود؟ یا کسی از شما را کشته بود؟» گفت: «نه، ولی طرفدار نظام بود.» گفتم: «اگر کسی طرفدار نظام باشد، ولو اینکه با شما در حال جنگ هم نباشد، می توان قتلش را جایز دانست؟» گفت: «همینکه نُصیری بود [برای جایز بودن قتلش] کافی بود. هر کس این نظام را تأیید کند و همه علوی ها و شیعیان و مسیحی ها کافرند و قتلشان واجب است.»